دهاقینلغتنامه دهخدادهاقین . [ دَ ] (معرب ، اِ) ج ِ دهقان . (منتهی الارب ). ج ِ دهقان که معرب دهگان است . (از آنندراج ) (از غیاث ).دهاقنه . ج ِ دهقان که به معنی ساکن ده و صاحب ده ب
دراقینونلغتنامه دهخدادراقینون . [ دَ ] (معرب اِ) لوف الکبیر. شجرةالتنین . دراگن . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دراقیطس شود.
دهالینلغتنامه دهخدادهالین . [ دَ ] (ع اِ) ج ِ دهلین ، مکانی که میان دروازه و خانه باشد. (آنندراج ). اما ظاهراً کلمه مصحف دهالیز است که صاحب آنندراج به این معنی و معانی دیگر دهالیز
دهاقانلغتنامه دهخدادهاقان . [ دِ ] (اِخ ) قصبه ای است از دهستان سمیرم پایین بخش حومه ٔ شهرستان شهرضاست در 18هزارگزی باختر شهرضا دارای 6983 تن سکنه است . آب آن از قنات و چشمه است .
دهاقنةلغتنامه دهخدادهاقنة. [ دَ ق ِ ن َ ] (معرب ، اِ) ج ِ دهقان . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). رجوع به دهقان شود.
اشکفت دهاقانلغتنامه دهخدااشکفت دهاقان . [ اِ ک َ دِ ] (اِخ ) ده مخروبه ای است از بخش سمیرم بالای شهرستان شهرضا. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).
فرانسةلغتنامه دهخدافرانسة. [ ف َ ن ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ فرناس که به معنی رئیس دهاقین است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
دهقانلغتنامه دهخدادهقان . [ دِ / دُ ] (معرب ، ص ، اِ) معرب دهگان . مهتر کشاورزان . ج ، دهاقنه و دهاقین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || قادر و توانای بر تصرف کارها با سبکی و چ
تجلیلغتنامه دهخداتجلی . [ ت َ ج َل ْ لی ] (اِخ ) آذر بیگدلی آرد: نامش میرزاعلی رضا اصلش از فارس و پدرش از دهاقین آنجا بوده نظر بفطرات اصلی در اوایل حال به اصفهان خاصه در خدمت آق
بازلغتنامه دهخداباز. (اِخ ) باژ. معرب آن فاز است . قریه ای است بین طوس و نیشابور که گروهی از نام آوران از آن برخاستند. (از تاج العروس ). قریه ای است میان طوس و نیشابور. (مرآت ا
چیزیلغتنامه دهخداچیزی .(اِ) (مرکب از چیز + ی ) شی ٔ. || کمی . قدری . مقداری . و چون با عدد بکار رود مترادف با عدد مجهول «اند» افتد؛ یعنی مبلغ یا مقدار یا مقداری بیشتر : کوه قارن