دهادهلغتنامه دهخدادهاده . [ دَ دِه ْ ] (ع اِ) ج ِ دهداه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به دهداه شود.
دهادهلغتنامه دهخدادهاده . [ دِ دِه ْ ] (اِ مرکب ) از تمام محله های شهر. (ناظم الاطباء). || از محلی به محلی . (از ناظم الاطباء). || از هر قسمت و از هر جهت و از هر مقام . (ناظم الا
دهادهلغتنامه دهخدادهاده . [ دِدِه ْ ] (اِ مرکب ) تکرار زدن . (انجمن آرا). آواز ده و ده . بزن بزن . (یادداشت مؤلف ). || بگیر بگیر. گیرودار جنگ . غوغای جنگ . داروگیر : زواره بیامد
دحادحلغتنامه دهخدادحادح . [ دَ دِ ] (اِخ ) حصنی و قلعه ای است از توابع و اعمال صنعاء یمن . (معجم البلدان ).
دهداهلغتنامه دهخدادهداه .[ دَ ] (ع ص ، اِ) شتران ریز. ج ، دهاده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شتر ریزه . (ناظم الاطباء). اشتران خرد. (مهذب الاسماء). || کس ؛ گویند ما ادری ای الدهد
شیدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نور؛ روشنایی.۲. آفتاب.۳. خورشید: ◻︎ دِهادِه برآمد ز هر دو سپاه / تو گفتی برآویخت با شید ماه (فردوسی: ۵/۵۶).
دهلغتنامه دهخداده . [ دِ ه ْ ] (ماده ٔ مضارع دادن )ریشه یا ماده ٔ مضارع فعل (دهیدن = دادن ) که در ترکیب با کلمه ٔ دیگر معنی نعت فاعلی دهد. چون : آب ده . بارده . بازده . عشوه د
زوارهلغتنامه دهخدازواره . [ زَ رَ ] (اِخ ) نام برادر رستم . (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (از برهان ) (آنندراج ) (از اوبهی ) (از انجمن آرا) (از فهرست ولف ). پسر زال و برادر رستم است
داملغتنامه دهخدادام . (اِ) فخ . (دهار) (لغت نامه ٔ مقامات حریری ) (منتهی الارب ). تله . نَژَنک . (برهان ). حباله . اُحبول . اُحبولة. (منتهی الارب ). لاتو. (برهان ).تله که آلت گ