دنکاسهلغتنامه دهخدادنکاسه . [ دَ س َ / س ِ ] (ص ) مغموم و مهموم و دلتنگ . || بدبخت . || طفیلی و مفتخوار. (ناظم الاطباء).
دنکرکلغتنامه دهخدادنکرک . [ دُک ِ ] (اِخ ) شهری است با 21136 تن سکنه از ولایت نور واقع در شمال فرانسه . بندر ماهیگیری کنار دریای شمال . این شهر را در مبارزات فرانسه با همسایگانش
دنکسةلغتنامه دهخدادنکسة. [ دَ ک َ س َ ] (ع مص ) پنهان گردیدن در خانه ٔ خود و بیرون نیامدن برای حاجت قوم ، و آن عیب است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
دنکولغتنامه دهخدادنکو. [ دَ / دِ] (نف مرکب ) مخفف دنگ کوب ، و آن کسی است که مزد گیردو به دنگ شلتوک را از پوست برآرد تا برنج را سفید کند. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دنگی و دنگ کوب
دنکاسهلغتنامه دهخدادنکاسه . [ دَ س َ / س ِ ] (ص ) مغموم و مهموم و دلتنگ . || بدبخت . || طفیلی و مفتخوار. (ناظم الاطباء).
دنکرکلغتنامه دهخدادنکرک . [ دُک ِ ] (اِخ ) شهری است با 21136 تن سکنه از ولایت نور واقع در شمال فرانسه . بندر ماهیگیری کنار دریای شمال . این شهر را در مبارزات فرانسه با همسایگانش
دنکسةلغتنامه دهخدادنکسة. [ دَ ک َ س َ ] (ع مص ) پنهان گردیدن در خانه ٔ خود و بیرون نیامدن برای حاجت قوم ، و آن عیب است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
دنکولغتنامه دهخدادنکو. [ دَ / دِ] (نف مرکب ) مخفف دنگ کوب ، و آن کسی است که مزد گیردو به دنگ شلتوک را از پوست برآرد تا برنج را سفید کند. (لغت محلی شوشتر). رجوع به دنگی و دنگ کوب