دمندانلغتنامه دهخدادمندان . [ دَ م َ / م ِ ] (اِخ ) نام شهری است از کرمان که در نزدیکی آن کوهی است معدن طلا و نقره و توتیا دارد و در آن غاری است که پیوسته صدای آب به گوش می رسد و
دمندانلغتنامه دهخدادمندان .[ دَ م َ ] (اِ) دوزخ . (از برهان ) (ناظم الاطباء) (ازآنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) : درخت بارور در کشتمندان چو بنشانند رستند از دمندان . زراتش
لالالغتنامه دهخدالالا. (اِخ ) رضی الدین لالای قزوینی شاعر. رجوع به رضی الدین شود. این دو بیت او راست :هر آنکو کند جرم مجرم درسته کند فضل حق از دَمَندانش رسته .پندی بگویمت بشنو ه
جهنملغتنامه دهخداجهنم . [ ج َ هََ ن ْ ن َ ] (ع اِ) نام دوزخ . (منتهی الارب ). دار مکافات و کیفر پس از مرگ ، و آن ممنوع از صرف است . صاحب کلیات گوید: جهنم را گویند، عجمی و گویند
درستهلغتنامه دهخدادرسته . [ دَ رَ ت َ / ت ِ ] (اِ) درسه . عفو. رحمت . گذشتن از جرایم . بخشیدن گناه . (برهان ) (از آنندراج ).- درسته کردن ؛ عفو کردن . بخشیدن : هر آنکو کند جرم مج
کشتمندلغتنامه دهخداکشتمند. [ ک ِ م َ ] (اِ مرکب ) کشت . حرث . محصول . مزروع . کشته . آنچه کاشته شده باشد. (یادداشت مؤلف ). کشاورزی . زراعت : نگه کرد ناگاه بهرام گورجهان دید پر کش
نوشادرلغتنامه دهخدانوشادر. [ دُ ] (اِ) نشادر. ملحی است جامد و متبلور و بی رنگ وبو که از ترکیب جوهر نمک (اسید کلریدریک ) و آمونیاک به دست می آید و نام علمیش کلرور آمونیوم است . طعم