سَر دِلِش وَردارِسَّهگویش دزفولیکنایه از، دیگر نمی تواند خواسته دلش را با نیروی عقل مهار کند ، چیز مورد علاقه اش را می خواهد
رنج بردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ، کشیدن، بردن، تحملکردن، آفتاب خوردن، آه ازدل برآوردن، آه کشیدن، اظهار ناراحتی (درد ...) کردن، اضطراب داشتن، باک داشتن، پژمردن، مردن، دچار س
افسردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی سردن، افسرده بودن، افسردهشدن، دلسرد شدن، نا امید شدن، تسلیم شدن، موفق نشدن فسردن، سردشدن دلتنگ شدن، ملول شدن، دلش گرفتن دلگیرشدن، رنجیدن آزر
سبک گرفتنلغتنامه دهخداسبک گرفتن . [ س َ ب ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) آسان گرفتن . بی ارزش پنداشتن . بی ارج انگاشتن : اگر کوه فرمانْش گیرد سبک دلش خیره خوانیم و مغزش تنک .فردوسی .
چم گرفتنلغتنامه دهخداچم گرفتن . [ چ َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) رونق گرفتن . سروسامان گرفتن . بسامان شدن : چرا همی نچمم تا کند چرا تن من که نیز تانچمم کار من نگیرد چم . رودکی .رجوع به
قرار گرفتنلغتنامه دهخداقرار گرفتن . [ ق َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) ساکن شدن . || آسوده گشتن . راحت شدن . || آرام گرفتن . (ناظم الاطباء) : وزارت از بر تو رفت به سفربگشت گرد جهان و جهانی