دلدوللغتنامه دهخدادلدول . [ دُ ] (ع اِ) خارپشت بزرگ یا عام است . (منتهی الارب ). دلدل که قنفذ است . (از اقرب الموارد). رجوع به دُلدل شود. || نوعی از جانوران . (منتهی الارب ).
دلدللغتنامه دهخدادلدل . [ دُ دُ ] (ع ص ) قوم دلدل ؛ قومی که میان دو کار مضطرب و پریشان باشند و استقامت نورزند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جاءالقوم دلدلا؛ در حالی آمدند
دلدل بلاغلغتنامه دهخدادلدل بلاغ . [ دُ دُ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گوی آغاج بخش شاهین دژ شهرستان مراغه . آب آن از چشمه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
دلداللغتنامه دهخدادلدال . [ دِ ] (ع مص ) جنبانیدن سر و اعضاء را در رفتار. (از منتهی الارب ). حرکت دادن سر و اعضا هنگام راه رفتن . (از اقرب الموارد). || اضطراب کردن . (از منتهی ال
دلدللغتنامه دهخدادلدل . [ دُ دُ ] (ع ص ) قوم دلدل ؛ قومی که میان دو کار مضطرب و پریشان باشند و استقامت نورزند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). جاءالقوم دلدلا؛ در حالی آمدند
دلدل بلاغلغتنامه دهخدادلدل بلاغ . [ دُ دُ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گوی آغاج بخش شاهین دژ شهرستان مراغه . آب آن از چشمه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
دلداللغتنامه دهخدادلدال . [ دِ ] (ع مص ) جنبانیدن سر و اعضاء را در رفتار. (از منتهی الارب ). حرکت دادن سر و اعضا هنگام راه رفتن . (از اقرب الموارد). || اضطراب کردن . (از منتهی ال
دلداللغتنامه دهخدادلدال . [ دَ ] (ع ص ) قوم دلدال ؛ قومی که در میان دو کار مضطرب و پریشان باشند و استقامت نورزند. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دُلدُل . رجو