دلاراملغتنامه دهخدادلارام . [ دِ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی در تاریخ گزیده (ص 112) آنرا نام کنیز بهرام گور پادشاه ساسانی آورده که در جمال و زیبائی شهرت داشت ، و مرحوم سعید نفیسی در شرح
دلاراملغتنامه دهخدادلارام . [ دِ ] (ص مرکب ) دل آرام . مایه ٔ آرام دل ، خواه به جمال و خواه به کمال . آرامش دهنده ٔ دل . آرام بخش دل . که سبب آرامش دل و خاطر باشد. که موجب آسایش خ
دلارامفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آرامشدهندۀ دل؛ آنکه مایۀ آرامش خاطر باشد.۲. معشوق؛ محبوب؛ دلبر.
دارامب و درومبلغتنامه دهخدادارامب و درومب . [ب ُ دُ رُ ] (صوت مرکب ) در اصطلاح عوام نماینده ٔ صوت نقاره و ضرب و جز آن باشد که در عروسی و جشن بکار آید. چنانکه گوییم : عروس را با دارامب و د
دارامرودلغتنامه دهخدادارامرود. [ اَ ] (اِخ ) دهی از دهستان سورسور بخش کامیاران شهرستان سنندج . چهل هزارگزی شمال خاورکامیاران . کنار و شمال رودخانه ٔ گاورودی . کوهستانی .سردسیر با 50
دارامرودلغتنامه دهخدادارامرود. [ اَ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد. سی و شش هزارگزی شمال باختری نورآباد. شش هزارگزی باختر راه شوسه خرم آباد به کرمانشاه .
دارامرودلغتنامه دهخدادارامرود. [ اَ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماهیدشت بالا. بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . بیست و یکهزارگزی جنوب کرمانشاه . کنار رودخانه مرک . دشت . سردسیر با 280 تن سک
دارامرودلغتنامه دهخدادارامرود. [ اَ ] (اِخ )دهی از دهستان هنام و بسطام ، بخش سلسله . شهرستان خرم آباد. بیست و پنج هزارگزی جنوب خاوری الشتر. بیست و سه هزارگزی خاور راه شوسه ٔ خرم آبا
دلدارفرهنگ مترادف و متضادجانان، دلارام، دلبر، دلداده، دلربا، دلستان، دلنواز، مترس، محبوب، محبوبه، معشوق، معشوقه، ول، یار