دلاحلغتنامه دهخدادلاح . [ دَ ] (ع اِ) شیر که آب آن آنقدر افزون شده باشد که ناخالص بودن آن آشکار شود. (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از ذیل اقرب الموارد).
سمساردیکشنری عربی به فارسیدلا ل , سمسار , واسطه معاملا ت بازرگاني , واسطه , نفر وسط صف , ادم ميانه رو , معتدل
دلالدیکشنری عربی به فارسیدلا ل حراج , حراجي , حراج کننده , دراغوش گرفتن , نوازش کردن , در بستر راحت غنودن