دقاقیلغتنامه دهخدادقاقی . [ دَق ْ قا ] (حامص ) گازری . (ناظم الاطباء). و رجوع به دقاق شود.- دقاقی کردن ؛ کوفتن و دق کردن . (ناظم الاطباء).- || گازری کردن . (ناظم الاطباء).
باب الدقاقینلغتنامه دهخداباب الدقاقین . [ بُدْ دَق ْ قا ] (اِخ ) یکی از هفت دروازه ٔ دیوار جنوبی مکه : و بر دیوار جنوبی (مکه ٔ معظمه ) که آن طول مسجد است هفت در است : نخستین بر رکن که ن
دراقیطسلغتنامه دهخدادراقیطس . [ دَ طُ ] (معرب ، اِ) به یونانی بیخ فیلگوش باشد و آن گلی است از جنس سوسن و آنرا به عربی اصل اللوف خوانند. (برهان ). و رجوع به دراقنیطون شود.
دراقینونلغتنامه دهخدادراقینون . [ دَ ] (معرب اِ) لوف الکبیر. شجرةالتنین . دراگن . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دراقیطس شود.
باب الدقاقینلغتنامه دهخداباب الدقاقین . [ بُدْ دَق ْ قا ] (اِخ ) یکی از هفت دروازه ٔ دیوار جنوبی مکه : و بر دیوار جنوبی (مکه ٔ معظمه ) که آن طول مسجد است هفت در است : نخستین بر رکن که ن
کلوتکفرهنگ انتشارات معین(کُ یا کَ تَ) (اِ.) چوبی باشد که گازران و دقاقان جامه را بدان دقاقی کنند؛ کدنگ .
کدنگهلغتنامه دهخداکدنگه . [ ک ُ دَ گ َ / گ ِ ] (اِ) بمعنی کدنگ است که بدان جامه دقاقی کنند. (برهان ). رجوع به کدنگ شود.
کدینلغتنامه دهخداکدین . [ ک ُ ] (اِ) بمعنی کدنگ است و آن چوبی باشد که گازران و دقاقان بدان جامه را دقاقی کنند. (برهان ) (آنندراج ) : از حربه سینه ماند چون کنده از تبروز گرز مغز
تقی الدین اوحدیلغتنامه دهخداتقی الدین اوحدی . [ ت َ قی یُد دی ن ِ اَ ح َ ] (اِخ ) محمدبن سعدالدین محمد حسینی اوحد دقاقی بلیانی اصفهانی . مؤلف کتاب «عرفات العاشقین » در شرح حال شعراست . و