دغهلغتنامه دهخدادغه . [ دِ غ َ ] (ص ) زنی یا مردی کوتاه و فربه . آدمی سخت فربه و دموی . سخت فربه متمایل به کوتاهی و سرخی . سخت فربه با گوشتی پیچیده و سخت و خونی بسیار. بسیار فر
دقهلغتنامه دهخدادقه . [ دَق ْ ق َ / ق ِ ] (اِ) چوبی که به آن چیزی را کوبند. || لباس گدائی . (غیاث ) (آنندراج ).
دغةلغتنامه دهخدادغة. [ دُ غ َ / غ ِ ] (اِخ ) لقب زنی گول و احمق از قبیله ٔ عجل که مثل است در حماقت : أحمق من دغة. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به دغینة شود.
دغةلغتنامه دهخدادغة. [ دُ غ َ / غ ِ ] (اِخ ) لقب زنی گول و احمق از قبیله ٔ عجل که مثل است در حماقت : أحمق من دغة. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به دغینة شود.
حزنبللغتنامه دهخداحزنبل . [ ح َ زَ ب َ ] (ع ص ، اِ) زن گول . || مرد کوتاه استوارخلقت . دِغة. کوتاه محکم خلق . (مهذب الاسماء). || عجوز فانیة. || سطبرلب و بلندزهار. || شرم زن و جز
ذراعةلغتنامه دهخداذراعة. [ ذَرْ را ع َ ] (اِخ ) المعدیة: و من المجانین و الموسوسین و النوکی : ابن خنان و صباح الموسوس و... و منهم دُغَة و جهیزة و شولة و ذرّاعةالمعدیة. (ص 178 ج 2
احمقلغتنامه دهخدااحمق . [ اَ م َ ] (ع ن تف ) بسیارحمق تر.- امثال : احمق من ابی غبشان . احمق من الضبع . احمق من جحی . احمق من دُغة . احمق من رجلة . احمق من عقعق .احمق من هَبَ