دعا خواندنلغتنامه دهخدادعا خواندن . [ دُ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) خواندن دعا.ثنا گفتن . دعای خوب کردن در حق کسی : تبریک ؛ دعا بر له خواندن . (تاج المصادر بیهقی ). || به درگاه خدا تضرع
دعاخواندهلغتنامه دهخدادعاخوانده . [ دُ خوا / خا دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آنچه بر آن دعا خوانده اند: نقل یا غذای دعاخوانده ؛ که آیات و کلماتی که عنوان دعا دارد خوانده و بر آن دمیده اند.
دعاًلغتنامه دهخدادعاً. [ دَ عَن ْ ] (ع اِ فعل ) به معنی دَع است یعنی برخیز و بمان . (از اقرب الموارد). رجوع به دَع شود.
دَعَافرهنگ واژگان قرآنخواند-طلب کرد(دعاء و نيز کلمه دعوت به معناي معطوف کردن توجه و نظر شخص دعوت شده است به سوي چيزي که آن شخص دعوت شده و اين کلمه معنائي عموميتر از کلمه نداء دارد ،
دَعّاًفرهنگ واژگان قرآنپرت کردن و دفع کردني به شدت(ازکلمه "دعّ " به معناي دفع و پرت کردن به شدت است )
دعافرهنگ مترادف و متضاد۱. نماز، نیایش ۲. رازونیاز، مناجات، ورد ۳. آفرین، تحیت، درود، سلام ۴. حاجتخواهی، نیازطلبی ۵. تعویذ ۶. ثنا، ستایش، مدح ≠ نفرین
دعا دمیدنلغتنامه دهخدادعا دمیدن . [ دُ دَ دَ ] (مص مرکب )دمیدن دعا. دعا خواندن و بر کسی دمیدن : گاهگاهی بگذر بر صف دلسوختگان تا ثنائیت بگویند و دعائی بدمند.سعدی .
ورد خواندنلغتنامه دهخداورد خواندن . [ وِ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) برزبان راندن ورد. دعا خواندن . (فرهنگ فارسی معین ).
فوبلغتنامه دهخدافوب . (اِ) بادی که بعد از دعا خواندن بجهت چشم زخم و افسون از دهن برآرند، و همچنین بادی که بجهت بیرون آوردن چیزی که در چشم افتاده باشد به زور از دهن برآورند. و د