دشمن دارلغتنامه دهخدادشمن دار. [ دُ م َ ] (نف مرکب ) دشمن دارنده . آنکه او را دشمن باشد. دارای دشمن . (یادداشت مرحوم دهخدا). || که دشمن گیرد. که دیگری را دشمن شمرد. مبغض . دشمن . عد
دشمنلغتنامه دهخدادشمن . [ دُ م َ ] (اِ مرکب ) (از: دش ، بد و زشت + من ، نفس و ذات ، و برخی گویند مرکب از «دشت » به معنی بد و زشت و «من » است ) بدنفس . بددل . زشت طبع. به معنی مف
دشمنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که بدی و زیان کس دیگر را بخواهد و کینه از او در دل داشته باشد؛ بدخواه؛ عدو؛ خصم.
دشمن داریلغتنامه دهخدادشمن داری . [ دُ م َ ] (حامص مرکب ) عمل دشمن دار. دشمن داشتن . قلاء. (از دهار). و رجوع به دشمن دار شود.
شنفلغتنامه دهخداشنف . [ ش َ ن ِ ] (ع ص ) دشمن دار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دشمن دار و کراهت دار. (ناظم الاطباء).
لقمانلغتنامه دهخدالقمان . [ ل ُ ] (اِخ )لقمان حکیم ، مکنی به ابوسعد. (منتهی الارب ). صاحب مجمل التواریخ و القصص آرد: چون دوازده سال از مملکت داود برفت خدای تعالی لقمان را حکمت دا
دشمن شناسلغتنامه دهخدادشمن شناس . [ دُ م َ ش ِ ] (نف مرکب ) که دشمن را بشناسد. شناسنده ٔ دشمن . عارف خصم و عدو : برون شد یزک دار دشمن شناس یتاقی کمر بست بر جای پاس . نظامی .|| (ن مف
کینه دارلغتنامه دهخداکینه دار. [ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) آنکه دارای کینه است . دشمن . (فرهنگ فارسی معین ). بداندیش . خصم . آنکه از دیگری عداوت و خصومت در دل دارد : شما گر همه کینه دا