دست گسستنلغتنامه دهخدادست گسستن . [ دَ گ ُ س َ ت َ ] (مص مرکب ) جدا شدن . || جدا کردن . بازکردن . دور داشتن : چو دستت ز هر حیلتی درگسست حلال است بردن به شمشیر دست . سعدی .- دست از دا
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است . رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است . (منتهی الارب ). جامه . (منتهی الارب ). لباس . (اقرب الموارد
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور
دست گسلیدنلغتنامه دهخدادست گسلیدن . [ دَ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص مرکب ) دست گسستن .- دست از دامن کسی یا چیزی گسلیدن ؛ جدائی کردن . (از آنندراج ). دست برداشتن : شاها فلک از بزم تو در ر
دشمن شدنلغتنامه دهخدادشمن شدن . [ دُم َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عداوت پیدا کردن . مقابل دوست شدن . کینه و خصومت یافتن با کسی : اگر این بنده آن شرایط درخواهد تمام ... همه ٔ این خدمتکاران
دوست گرفتنلغتنامه دهخدادوست گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) برگزیدن و به دوستی خود درآوردن . دوستی و محبت کسی را به خویش جلب کردن : فلانی باآب حمام دوست می گیرد. (یادداشت مؤلف ) :
دامنلغتنامه دهخدادامن . [ م َ ] (اِ) دامان . ذیل . (دهار). آن قسمت از قبا و ارخالق و سرداری و جز آن که از کمر بزیر آویزد. از کمر به پایین هر جامه . قسمت پایین قبا و غیره از سوی
دل گسستنلغتنامه دهخدادل گسستن . [ دِ گ ُ س َ ت َ ] (مص مرکب ) دل کندن . دست کشیدن . دل برکندن . دل بریدن . دل برداشتن . قطع علاقه کردن : از صحبت خلق دل گسستم اندیشه ندیم دل ببستم .