دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است . رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است . (منتهی الارب ). جامه . (منتهی الارب ). لباس . (اقرب الموارد
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور
چنگلغتنامه دهخداچنگ . [ چ َ ] (اِ) نام سازیست مشهور . (جهانگیری ) (برهان ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). سازی است مشهور که سر آن خمیده است و تارها دارد. (آنندراج ) (انجمن آرا)
اغتماسلغتنامه دهخدااغتماس . [ اِ ت ِ] (ع مص ) برابر رنگین کردن دست را: اغتمست المراءة غمساً. (منتهی الارب ). برابر رنگین کردن زن دست را. (ناظم الاطباء). رنگین کردن زن دست ها را بت
نگار گرفتنلغتنامه دهخدانگار گرفتن . [ ن ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) رنگین شدن . رنگ پذیرفتن : از دست تو آن سرشک می بارم کانگشت از او نگار می گیرد. انوری . || حنا بستن . به حنا دست و پا
رنگ زدنلغتنامه دهخدارنگ زدن . [ رَ زَ دَ] (مص مرکب ) رنگ بستن . (آنندراج ) (بهار عجم ). رنگ کردن . رنگین کردن . رجوع به رنگ کردن شود : چون قضا رنگ حادثات زندناظرش حزم پیش بین تو با
رنگ نهادنلغتنامه دهخدارنگ نهادن . [ رَ ن ِ / ن َ دَ ](مص مرکب ) رنگ از دست دادن . بیرنگ شدن : لاله از شرم چهره ، رنگ نهادشکر از شور خنده تنگ نهاد. ظهوری (از بهار عجم ). || رنگ کردن .