دست دوزلغتنامه دهخدادست دوز. [ دَ] (نف مرکب ) دوزنده با دست . که با چرخ نمی دوزد. (یادداشت مرحوم دهخدا). || (ن مف مرکب ) که با دست دوخته شده باشد. دوخته شده با دست : کفش دست دوز.
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است . رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است . (منتهی الارب ). جامه . (منتهی الارب ). لباس . (اقرب الموارد
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور
دستی دوزلغتنامه دهخدادستی دوز. [ دَ ] (نف مرکب ) دست دوز. دستی دوزنده . که با چرخ ندوزد. که عمل دوختن به دست کند نه با ابزار ماشینی و چرخ خیاطی .
دستی دوزیلغتنامه دهخدادستی دوزی . [ دَ ] (حامص مرکب ) عمل دوختن با دست نه با چرخ . || (اِ مرکب ) محلی که آنجا چیزها را با دست دوزند نه با چرخ
دست موزهلغتنامه دهخدادست موزه . [ دَ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) دستکش . موزه ٔ دست ، یعنی جامه که به اندام کف و انگشتان دست دوزند، برای حفظ دست از سرما یا آفتاب یا گردوغبار و غیره و به دس