دست خاییدنلغتنامه دهخدادست خاییدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دست گزیدن . به دندان گرفتن دست به علامت حسرت و پشیمانی . اظهار پشیمانی کردن . (دهار) : دست خائی بعد ازآن تو کای دریغاین چنین م
دست خائیدنلغتنامه دهخدادست خائیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دست خاییدن . گزیدن دست به دندان . رجوع به دست خاییدن شود.
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است . رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است . (منتهی الارب ). جامه . (منتهی الارب ). لباس . (اقرب الموارد
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب کند چنانکه در نیشابور
دست خائیدنلغتنامه دهخدادست خائیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) دست خاییدن . گزیدن دست به دندان . رجوع به دست خاییدن شود.
دست خایانلغتنامه دهخدادست خایان . [ دَ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) صفت بیان حالت از دست خاییدن . در حال دست گزیدن بعلامت پشیمانی . و رجوع به دست خاییدن شود.
خاییدنلغتنامه دهخداخاییدن . [ دَ ] (مص ) بدندان نرم کردن . (برهان قاطع). مضغ کردن . جاویدن . بدندان نرم کردن . (ناظم الاطباء). مضغ. لوک . ضوز. (تاج المصادر بیهقی ). جویدن . رجوع ب
پیوستنلغتنامه دهخداپیوستن . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ ] (مص ) مقابل گسیختن . متصل کردن . اتصال دادن . وصل . (دهار) (تاج المصادر). وصیلة؛ بهم آوردن . ترصیص ؛ بهم کردن . (دهار). الحاق کردن
خایانلغتنامه دهخداخایان . (نف ، ق ) در حال خاییدن : برفتم دست و لب خایان که یارب چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد. خاقانی .گفت نی من خود پشیمانم از آن دست خود خایان و انگشتان گزا