دستوالغتنامه دهخدادستوا. [ دَس ْت ْ ] (اِخ ) نام قریه ای به اهواز و نسبت بدان دستوائی و دستوانی است و جامه های دستوانی منسوب بدانجاست . کوره ای است از کوره های اهواز. (تهذیب الته
دستوانیلغتنامه دهخدادستوانی . [ دَس ْت ْ ] (ص نسبی ) منسوب به دستوا. دستوائی . رجوع به دستوا و به عیون الانباء ج 1 ص 225 شود.
دستوانلغتنامه دهخدادستوان . [ دَس ْت ْ ] (اِ مرکب ) دستبان . ساعدبند. ساعدی آهنین که روز جنگ دردست کنند. دستانه . دستوانه . رجوع به دستوانه شود.
دستوانهلغتنامه دهخدادستوانه . [ دَس ْت ْ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دستوان . دستبان . ساعدی آهنین که روز جنگ در دست کشند. (جهانگیری ). قولچاق . قفاز. (مهذب الاسماء). ساعد. (دهار). ساعد
دستوائیلغتنامه دهخدادستوائی . [ دَس ْت ْ ] (ص نسبی ) منسوب به دستوا. رجوع به دستوا شود.- جامه های دستوائی ؛ بافت دستوا. نوعی جامه ٔ ابریشمی که نام خود از نام دستوای اهواز گرفته است
دستوانیلغتنامه دهخدادستوانی . [ دَس ْت ْ ] (ص نسبی ) منسوب به دستوا. دستوائی . رجوع به دستوا و به عیون الانباء ج 1 ص 225 شود.
دستوائیلغتنامه دهخدادستوائی . [ دَس ْت ْ ] (ص نسبی ) منسوب به دستوا. رجوع به دستوا شود.- جامه های دستوائی ؛ بافت دستوا. نوعی جامه ٔ ابریشمی که نام خود از نام دستوای اهواز گرفته است
دستوانلغتنامه دهخدادستوان . [ دَس ْت ْ ] (اِ مرکب ) دستبان . ساعدبند. ساعدی آهنین که روز جنگ دردست کنند. دستانه . دستوانه . رجوع به دستوانه شود.
دستوانهلغتنامه دهخدادستوانه . [ دَس ْت ْ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) دستوان . دستبان . ساعدی آهنین که روز جنگ در دست کشند. (جهانگیری ). قولچاق . قفاز. (مهذب الاسماء). ساعد. (دهار). ساعد