دستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سنخ، صنف، قسم، گونه ۲. باند، جماعت، جمع، جمعیت، جوخه، رجه، رسته، رسد، عده، فرقه، گروه ۳. قبضه
دستهدیکشنری فارسی به انگلیسیband, batch, battery, bevy, block, body, bunch, bundle, category, circle, clan, class, cluster, clutch, cohort, company, corps, covey, crop, crowd, division, fa
دستهلغتنامه دهخدادسته . [ دَ ت َ / ت ِ ] (اِ) هر چیز که نسبت به دست دارد. (آنندراج ). || دستینه . خط نوشته . دستخط : گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی
جرجسلغتنامه دهخداجرجس . [ ] (اِخ ) خولی طرابلسی . او راست : 1- الجمانة العثمانیة. صاحب معجم المطبوعات گوید: سلسله مقالاتی است درباره ٔ «در راه خدمت به میهن » که در خصوص زیان دست
مجبرهلغتنامه دهخدامجبره . [ م ُ ج َب ْ ب ِ رَ ] (اِخ ) پیروان مذهبی از مذاهب اسلامی و صاحب بیان الادیان گوید ایشان شش فرقه اند: جهمیه ، افطحیه ، نجاریه ، ضراریه ، صفاتیه ، نواصبه
عربلغتنامه دهخداعرب . [ ع َ رَ ] (اِخ ) دسته ای از مردم خلاف عجم ، و مراداز عجم هر کسی است که غیر عرب باشد از فرس و ترک و فرنگ و جز آنها و لفظ عرب مؤنث است بر تأویل طائفه : ی