دستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سنخ، صنف، قسم، گونه ۲. باند، جماعت، جمع، جمعیت، جوخه، رجه، رسته، رسد، عده، فرقه، گروه ۳. قبضه
دستهدیکشنری فارسی به انگلیسیband, batch, battery, bevy, block, body, bunch, bundle, category, circle, clan, class, cluster, clutch, cohort, company, corps, covey, crop, crowd, division, fa
دستهلغتنامه دهخدادسته . [ دَ ت َ / ت ِ ] (اِ) هر چیز که نسبت به دست دارد. (آنندراج ). || دستینه . خط نوشته . دستخط : گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی
دستگکلغتنامه دهخدادستگک . [ دَ ت َگ َ ] (اِ مصغر) دسته ٔ خرد. دسته ٔ کوچک : از دم طاووس نر ماهی سر بر زده ست دستگکی مورد تر، گویی بر پر زده ست .منوچهری .
کلهولغتنامه دهخداکلهو. [ ک َ ](اِ) درختی است از دسته ٔخرمالو جزو تیره های نزدیک به تیره ٔ زیتونیان ، و میوه ای شبیه به خرما دارد و معمولاً دوپایه است و در تمام جنگلهای شمالی ایر
میگولغتنامه دهخدامیگو.[ م َ / م ِ ] (اِ) جانوری است از شاخه ٔ بندپایان و از رده ٔ سخت پوستان و از دسته ٔ خرچنگهای دراز که دارای جثه ٔ نسبتاً کوچک است . پاهای جلویش فاقد انبرک اس
زبان در قفافرهنگ انتشارات معین( ~. دَ. قَ) [ فا - ع . ] (اِمر.) گیاهی است از تیرة آلاله ها از دستة خربقی ها که دارای برگ های متناوب و منشعب به انشعابات پنجه ای شکل می باشد. گل هایش دارای تقا