دربدرلغتنامه دهخدادربدر. [ دَ ب ِ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان هیدوج بخش سوران شهرستان سراوان ، واقع در 34هزارگزی جنوب خاوری سوران و 15هزارگزی خاور راه مالرو ایرافشان به سو
دربدرلغتنامه دهخدادربدر. [ دَ ب ِ دَ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) از این دربه آن در. دری بعد در دیگر. دری متصل به در دیگر. متصل . پیوسته . مجاور. (ناظم الاطباء). || از درهای مختلف . از ه
نظریۀ بدرهportfolio theoryواژههای مصوب فرهنگستاننظریهای که براساس آن گزینش داراییها در بدره با هدف به حداکثر رساندن بازده صورت میگیرد
بدریلغتنامه دهخدابدری . [ ب َ ] (حامص ) بدر بودن . ماه تمام و دوهفته بودن . حالت ماه دوهفته : مه نو تا به بدری نور گیردچو در بدری رسد نقصان پذیرد. نظامی .و رجوع به بدر شود.
بدریةلغتنامه دهخدابدریة. [ ب َ ری ی َ ] (ع اِ) از نقود قدیمی تاآخر عهد عباسیان است . بَغْلیّه . و بدریه از آن سبب گویند که اعراب آن را در بدره (پوست بزغاله ) می نهادند و در هر بد