دریاسلغتنامه دهخدادریاس . [ دِرْ ] (ع اِ) شیر. (منتهی الارب ). || سگ «عقور» و گزنده ، و گویند آن مصحف درباس است . (از اقرب الموارد).
دریاسلغتنامه دهخدادریاس . [ دِرْ ] (معرب ، اِ) نباتی است . (از اقرب الموارد). معرب از دوروس فارسی و نوعی از ورد منتن است . گیاه او بقدر شبری و زیاده از آن و از ساق او شاخه ها رست
دریاسلغتنامه دهخدادریاس . [دِرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. واقع درهزارگزی شمال مهاباد و یکهزار گزی باختر راه شوسه ٔ مهاباد به ارومیه با 345 ت
دریاستیزلغتنامه دهخدادریاستیز. [ دَرْس ِ ] (نف مرکب ) بسیار ستیزنده . پرستیز : به امید آن کوه دریاستیزکه اندازدش ابرسیلاب ریز.نظامی .
دریاسولغتنامه دهخدادریاسو. [ دَرْ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان . واقع در 65هزارگزی باختر راور و 13هزارگزی راه فرعی راور به کرمان . (از فرهنگ جغرا
دریاسازلغتنامه دهخدادریاساز. [ دَرْ ] (نف مرکب ) دریاسازنده . در اصطلاح نقاشی ، آنکه منحصراً نقش دریا کند و منظره های دریائی کشد.
دریاسازیلغتنامه دهخدادریاسازی . [ دَرْ ] (حامص مرکب ) عمل دریاساز. در اصطلاح نقاشی ، نقاشی مناظر دریائی . و رجوع به دریاساز شود.
دریاسالارلغتنامه دهخدادریاسالار. [ دَرْ] (اِ مرکب ) امیرالبحر. (یادداشت مرحوم دهخدا). درجه ای از درجات نظامی نیروی دریائی . صاحب منصب نیروی دریایی ایران . امیرالبحر اول . (از لغات فر
دریاستیزلغتنامه دهخدادریاستیز. [ دَرْس ِ ] (نف مرکب ) بسیار ستیزنده . پرستیز : به امید آن کوه دریاستیزکه اندازدش ابرسیلاب ریز.نظامی .