درگیرلغتنامه دهخدادرگیر. [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ایسین بندرعباس و مشهور به درگور. رجوع به درگور شود.
درگیرلغتنامه دهخدادرگیر. [ دَ ] (ن مف مرکب ) گرفتار. دُچار. || (نف مرکب ) درگیرنده . مؤثر. || موافق . سازگار : صحبت ما و تو ناصح هیچ جا درگیر نیست جای ما در بزم او خالی بود یا ج
درگیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگرفتار؛ گیرافتاده. درگیر شدن: (مصدر لازم)۱. گرفتار شدن.۲. آغاز شدن زدوخورد.۳. افروخته شدن آتش جنگ و نبرد.