درمندهلغتنامه دهخدادرمنده . [ دَ م َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) مختصر درمانده . (شرفنامه ٔ منیری ). درمانده . بیچاره . بی نوا. عاجز. متروک . (از ناظم الاطباء) : بفرمود صاحبنظر بنده را
درمندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبیچاره؛ ناتوان؛ عاجز: ◻︎ بفرمود صاحبنظر بنده را / که خشنود کن مرد درمنده را (سعدی۱: ۸۶).
درماندهفرهنگ مترادف و متضادبدبخت، بیچاره، حیران، خسته، دردمند، سرگشته، عاجز، فرومانده، کوفته، متحیر، مستاصل، مضطر، ناتوان، وامانده
خشنود کردنلغتنامه دهخداخشنود کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راضی کردن . خوشحال کردن . اِعتاب . (یادداشت بخط مؤلف ).تَرضیَه . اِرضاء. (تاج المصادر بیهقی ) : بفرمود صاحب نظر بنده راک
درماندهلغتنامه دهخدادرمانده . [ دَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) پریشان . تنگدست . بی کمک . عاجز. ناچار. (ناظم الاطباء). ناتوان افتاده . از کار افتاده . رنجور. ازپاافتاده . فرومانده . حسی
صاحب نظرلغتنامه دهخداصاحب نظر. [ ح ِ ن َ ظَ ] (ص مرکب ) باریک بین . روشندل . آگاه . بینا. دیده ور. بصیر. باهوش . آنکه به چشم دل در کارها نگرد : نیست برِ مردم صاحب نظرخدمتی از عهد پس
لَمْ يَعْيَفرهنگ واژگان قرآندرمانده و خسته نشد و نيست (مصدر عي که کلمه يعي از آن مشتق است ، به معناي ناتواني و تعب است ، و البته به طوري که گفتهاند معناي اول ( ناتواني ) فصيحتر است )