درماندگیدیکشنری فارسی به انگلیسیdemoralization, desolation, desperation, distress, frustration, need, pinch, prostration
درماندگیلغتنامه دهخدادرماندگی . [ دَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) صفت درمانده . بی چارگی . (آنندراج ). لاعلاجی . واماندگی . اضطرار. اعیاء. الجاء. توکل . خواع . (یادداشت مرحوم دهخدا).ضرورة
درماندگیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل رماندگی، عدم موفقیت، شکست▼، بدبیاری، افلاس، فلاکت استیصال، عجز، بیچارگی، واماندگی، فقدان انتخاب قصور، عجز، تنگدستی، فقر، ورشکستگی، عدم پرداخت،
درماندگی آموختهlearned helplessnessواژههای مصوب فرهنگستانبیانگیزگی و ناتوانی در واکنش به دلیل قرار گرفتن در معرض محرکها و وقایع ناخوشایندی که از اختیار فرد خارج است
درماندگی مالیfinancial distressواژههای مصوب فرهنگستانشرایطی که در آن فرد یا شرکت بهدلیل ناتوانی در استقراض مالی در بازار یا ناتوانی در ایجاد درآمد، در کسب سود کافی برای ایفای تعهدات مالی خود دچار تنگنا شده است
نظریۀ درماندگیhelplessness theoryواژههای مصوب فرهنگستاننظریهای برای تبیین تأثیر درماندگی آموخته بر پیدایش افسردگی یا استعدادِ ابتلا به آن