درقلغتنامه دهخدادرق . [ دَ رَ ] (اِخ ) نام شهری است در نزدیکی سمرقند وآن دو قسمت است ، علیا و سفلی . (از معجم البلدان ).
درقلغتنامه دهخدادرق . [ دَ ] (اِخ ) دهی است به مرو، و از آن ده است ابوجعفر درقی شیخ سمعانی . (از منتهی الارب ).
درقلغتنامه دهخدادرق . [ دَ رَ ] (اِخ ) دهی است از حومه ٔ بخش مرکزی زنوز شهرستان مرند واقع در 19 هزارگزی شمال خاوری مرند و 2 هزارگزی راه شوسه و خط آهن مرند - جلفا، با 207 تن سکن
درغلغتنامه دهخدادرغ . [ دَ ] (اِ) بندی را گویند که در پیش آب بندند که تلف نشود. (از برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). اما صحیح کلمه ورغ است نه درغ .رجوع به ورغ شود: سنتهای نیکو ن
درقةلغتنامه دهخدادرقة. [ دَ رَ ق َ ] (ع اِ) درقه . سپر. (منتهی الارب ). جحفة که آن سپری است از پوست و آنرا چوب و «عقب » نیست . (از اقرب الموارد). ج ، دَرَق ، و أدراق ، دِراق .
درقلةلغتنامه دهخدادرقلة. [ دَ ق َ ل َ ] (ع مص ) بشتاب رفتن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || پایکوبی نمودن . (از منتهی الارب ). رقص . (اقرب الموارد). || گشاده گام رفتن .
درقاتلغتنامه دهخدادرقات . [ دَ رَ ] (ع اِ) ج ِ دَرَقة. مقاسم میاه . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دَرَقة شود.