درسرایلغتنامه دهخدادرسرای . [ دَ س َ ] (اِ مرکب ) دربار. درگاه . آستان : چنین تا به آباد جایی رسیدز هامون سوی درسرایی رسید. فردوسی .بزرگان که بودند بر درسرای بیاوردشان مرد پاکیزه
درسریلغتنامه دهخدادرسری . [ دَ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینا از بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع در 12 هزارگزی باختر درمیان و 8 هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ بیرجند به درح . (
درسرایلغتنامه دهخدادرسرای . [ دَ س َ ] (اِ مرکب ) دربار. درگاه . آستان : چنین تا به آباد جایی رسیدز هامون سوی درسرایی رسید. فردوسی .بزرگان که بودند بر درسرای بیاوردشان مرد پاکیزه
درسریلغتنامه دهخدادرسری . [ دَ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینا از بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع در 12 هزارگزی باختر درمیان و 8 هزارگزی جنوب راه شوسه ٔ بیرجند به درح . (
خواب درسرلغتنامه دهخداخواب درسر. [ خوا / خا دَ س َ ] (ص مرکب ) خواب آلوده . کنایه از غافل . غفلت زده : چنان میروی ساکن و خواب درسرکه میترسم از کاروان بازمانی .سعدی .
جحورلغتنامه دهخداجحور. [ ج َ ] (اِخ ) جایی است درسرزمین بنی سعد. برخی آن را به تقدیم حاء[ حجور ] گفته اند. عمرانی گوید در شعر شماخ بضم جیم آمده و آن جایی است بنام حجر، سپس آن را
دیرالقصیرلغتنامه دهخدادیرالقصیر. [ دَ رُل ْ ق ُ ص َ ] (اِخ ) درسرزمین مصر در راه صعید نزدیک حلوان واقع است . این دیر در سر کوهی مشرف بر نیل است و در آن تصویری از حضرت مریم و در کنارش