درستیدیکشنری فارسی به انگلیسیaccuracy, correctness, exactness, honor, integrity, justice, justness, veracity, morality, principle, probity, rectitude, rightness, soundness, truth, validity
درستیلغتنامه دهخدادرستی . [ دُ رُ ] (حامص ) راستی . (آنندراج ). صدق . صحت . حقیقت . واقع : درشت است پاسخ ولیکن درست درستی درشتی نماید نخست . ابوشکور.که میراث بود از شه کیقباددرست
درستیلغتنامه دهخدادرستی . [ دُ س َ / دُ س ِ ] (اِخ ) درشتی . نام دختر انوشیروان است که در حباله ٔ بهرام بود. (برهان ) (آنندراج ). و آن مرکب از دُر و ستی است . (از شرح احوال رودکی
درستی دهلغتنامه دهخدادرستی ده . [ دُ رُ دِه ْ ] (نف مرکب ) درستی دهنده . دهنده ٔ درستی . جبار. صحت بخش . مقابل شکننده : درستی ده هر دلی کو شکست شفاعت کن هر گناهی که هست .نظامی .
درستیسنجی پیشبینیforecast verificationواژههای مصوب فرهنگستانفرایند تعیین درستی یک پیشبینی جوّی ازطریق مقایسۀ وضع هوای پیشبینیشده با وضع هوای دیدبانیشدۀ دورۀ پیشبینی