درستکاریلغتنامه دهخدادرستکاری . [ دُ رُ ری ](حامص مرکب ) درستکار بودن . عمل درستکار. درست کرداری . حکمت . (السامی ). || امانت : جامه و زر نهاد حالی پیش کرد روشن درستکاری خویش .نظامی
درستکارفرهنگ مترادف و متضادامانتدار، امین، ثقه، درست، درستکردار، صحیحالعمل، فریور، موتمن، مصیب، معتمد، نیکوکار ≠ دغل
درستکاردیکشنری فارسی به انگلیسیconscientious, honest, honorable, just, religious, righteous, scrupulous, single-hearted, square, straightforward, upright
بازاریابی اخلاقیethical marketingواژههای مصوب فرهنگستاننوعی بازاریابی مبتنی بر ترویج درستکاری و انصاف و مسئولیتپذیری و داوری اخلاقی و حفظ معیارها و قواعد رفتاری مرتبط با تصمیمگیریها و امور گوناگون بازاریابی