درآورندهلغتنامه دهخدادرآورنده . [ دَ وَ رَ دَ / دِ ] (نف مرکب ) داخل کننده . واردکننده . || فروبرنده . سپوزنده . || خارج کننده . بیرون آرنده . هَجوم . (منتهی الارب ). رجوع به درآورد
درخورندلغتنامه دهخدادرخورند. [ دَ خوَ / خ ُ رَ ] (ص مرکب ) سزاوار. شایسته . خورند : خدایی او راست درخورند. (جهانگشای جوینی ). رجوع به خورند شود.
نوردلغتنامه دهخدانورد. [ ن َ وَ ] (ص ) درخورنده . (لغت فرس اسدی ص 86) (اوبهی ). درخور. پسندیده . (صحاح الفرس ص 84) (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرا) (رشیدی ). لایق . (غیاث الل
ابافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= با۲: ◻︎ هر ابایی که درخورد به بساط / وآورد درخورنده رنگ نشاط (نظامی۴: ۶۳۰)، ◻︎ زآن طبخها که دیگ سلامت همیپزد / خوشخوارتر ز فقر ابایی نیافتم (خاقانی: ۷۸۴).
درخورلغتنامه دهخدادرخور. [ دَ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب ) درخورنده . لایق . سزاوار. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). زیبا. اهل . صالح . بابت . از در. فرزام . شایان . حقیق . جدیر. حری .
درآورندهلغتنامه دهخدادرآورنده . [ دَ وَ رَ دَ / دِ ] (نف مرکب ) داخل کننده . واردکننده . || فروبرنده . سپوزنده . || خارج کننده . بیرون آرنده . هَجوم . (منتهی الارب ). رجوع به درآورد
درخورندلغتنامه دهخدادرخورند. [ دَ خوَ / خ ُ رَ ] (ص مرکب ) سزاوار. شایسته . خورند : خدایی او راست درخورند. (جهانگشای جوینی ). رجوع به خورند شود.