درخواستدیکشنری فارسی به انگلیسیapplication, approach, behest, call, desire, petition, prayer, request, requirement, solicitation, suit
درخواستلغتنامه دهخدادرخواست . [ دَ خوا / خا ] (مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) درخواستن . خواستن . خواهش .خواستگاری . التماس . (آنندراج ). عرض . عرضداشت . دعا. (ناظم الاطباء). استدعا. ت
درخواستفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی عام ، مطالبه، ادعا، طلب، وجود حق، خواهش احضار مدعیگری، طلبکاری اجازه!
طاهرهلغتنامه دهخداطاهره . [ هَِ رَ ] (اِخ ) ست نفیسه بنت حسن بن زیدبن حسن بن علی بن ابیطالب (ع ) که لقبش طاهره و کریمةالدارین است . در سال 145 هَ . ق . در مکه متولد شده و در مدین
عرضلغتنامه دهخداعرض . [ ع َ ] (ع مص ) پیدا و آشکارا گردیدن . (از منتهی الارب ). ظاهر شدن و آشکار گردیدن ، در حالی که دوام نیابد. (از اقرب الموارد). || پیدا و ظاهر ساختن . (از م
التماس دعا داشتنلغتنامه دهخداالتماس دعاداشتن . [ اِ ت ِ س ِ دُ ت َ ] (مص مرکب ) درخواست دعای خیر کردن . || در تداول عامه ، انتظارچیزی را داشتن . بخاطر رسیدن بچیزی ، چشم بدان دوختن .در انتظا
عرض داشتنلغتنامه دهخداعرض داشتن . [ ع َ ت َ ] (مص مرکب ) نمایاندن . آشکار کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : آئینه ٔ سکندر جام جم است بنگرتا بر تو عرض دارد احوال ملک دارا. حافظ (از آنندراج
خواستنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. درخواست کردن؛ طلب کردن؛ طلبیدن.۲. میل داشتن.۳. قصد داشتن.۴. [عامیانه] دوست داشتن.۵. فراخواندن.۶. لازم داشتن: یک فروشندۀ خوب برای مغازه میخواهم.۷. [عامیانه