درحلغتنامه دهخدادرح . [ دَ ] (ع مص ) راندن و دفع نمودن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
درحلغتنامه دهخدادرح . [ دَ رِ ] (ع ص ) پیر و سالخورده و هرم (مذکر و مؤنث در آن یکسان است ). (از اقرب الموارد).
درحلغتنامه دهخدادرح . [ دُرُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینا بخش در میان شهرستان بیرجند، واقع در 120هزارگزی جنوب خاوری در میان و آخرین حد راه اتومبیل رو از بیرجند، با 1484
درهلغتنامه دهخدادره . [ دَ رَ / رِ / دَرْ رَ / رِ ] (اِ) گشادگی میان دو کوه . (برهان ). گشادگی میان کوه را به شکنبه تشبیه نمودند ودره گفتند. (جهانگیری ). گشادگی میان کوهها بخصو
درهلغتنامه دهخدادره . [ دَرْ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرزشهرستان بروجرد. واقع در26هزارگزی شمال الیگودرز و 17 هزارگزی خاور راه شوسه ٔ شاه زند. آب آن از قنات
درحقیقت، واقعخدفرهنگ مترادف و متضاد۱. چهره، چهر، رخ، رخسار، رخساره، روی، سیما، صورت، عذرا ۲. گونه، لپ
درحةلغتنامه دهخدادرحة. [ دَ رِ ح َ ] (ع ص ) مؤنث دَرِح : ناقة درحة؛ ناقه ٔ پیر. (از منتهی الارب ). رجوع به دَرِح شود.
ضَبْحاًفرهنگ واژگان قرآندرحال نفس نفس زدن (ضبح به معناي صوتي است که از نفس نفس زدن اسبان در حين دويدن شنيده ميشود )
درحابةلغتنامه دهخدادرحابة. [ دِ ب َ ] (ع ص ) کوتاه بالا. (منتهی الارب ). قصیر. (ذیل اقرب الموارد از تاج ). دِرحایة. و رجوع به دِرحایة شود.