دراویدیلغتنامه دهخدادراویدی . [ دِ ] (اِخ ) (زبانهای ...) نام گروهی مستقل از زبانهاکه بیشتر در جنوب هندوستان و سیلان شایع است . لهجه ٔ براهوی بلوچستان و افغانستان نیز از این دسته ز
دراویدیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاز خانوادههای اصلی زبانی، شامل برخی زبانهای رایج در جنوب دکن و جزیرۀ سیلان.
دراویدیانلغتنامه دهخدادراویدیان . [ دِ ] (اِخ ) نام پرجمعیت ترین نژادهای ساکن هند پیش ازورود مهاجمین آریائی . امروزه این نام به گروهی از ساکنین هند جنوبی به استثنای سواحل غربی اطلاق
درآویزیلغتنامه دهخدادرآویزی . [ دَ ] (حامص مرکب ) نزاع . آویزش : شانه گه گه با سر زلفت درآویزی کندآری آنجاها کرا باشد دو سر جز شانه را.امیرحسن دهلوی (از آنندراج ).
دراوردیلغتنامه دهخدادراوردی . [ دَ وَ ] (اِخ ) عبدالعزیزبن محمدبن عبید جهنی مدنی ، مکنی به ابومحمد. محدث قرن دوم هجری است . رجوع به عبدالعزیز در همین لغت نامه و نیز به الاعلام زرکل
دراوردیلغتنامه دهخدادراوردی . [ دَ وَ ] (اِخ ) محمدبن بحیی بن ابی عمر عدنی دراوردی ، مکنی به ابوعبداﷲ و مشهور به ابن عمر. عالم به حدیث و قاضی عدن بود و در مکه مجاور گشت . وی از فضی
دراوردیلغتنامه دهخدادراوردی . [ دَ وَ دی ی ] (ص نسبی ) منسوب به دارابجرد بر خلاف قیاس . و قاعدةً منسوب بدان باید درابی یا جردی شود، و گویند که چون تلفظ دارابجردی ثقیل است آنرا به د
دراویدیانلغتنامه دهخدادراویدیان . [ دِ ] (اِخ ) نام پرجمعیت ترین نژادهای ساکن هند پیش ازورود مهاجمین آریائی . امروزه این نام به گروهی از ساکنین هند جنوبی به استثنای سواحل غربی اطلاق
تامیللغتنامه دهخداتامیل . (اِخ ) شعبه ای از نژاد دراویدی هند که در جنوب هند و شمال سراندیب اقامت دارند. || قدیمترین و مترقی ترین و معروفترین السنه ٔ دراویدی (هند). رجوع به وبستر
گاورسلغتنامه دهخداگاورس . [ وِ / وَ ] (اِ) معرب آن جاورس ، دانه ای شبیه به ارزن که بیشتر به کبوتران دهند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). بطوری که از تقریر صاحب تحفة المؤمنین و غیره مع
درآویزیلغتنامه دهخدادرآویزی . [ دَ ] (حامص مرکب ) نزاع . آویزش : شانه گه گه با سر زلفت درآویزی کندآری آنجاها کرا باشد دو سر جز شانه را.امیرحسن دهلوی (از آنندراج ).