درارلغتنامه دهخدادرار. [ دُرْ را ] (ع ص ) درر. ج ِ دار: نوق درار؛ ناقه های بسیارشیر. (منتهی الارب ).
درارانلغتنامه دهخدادراران .[ دَ ] (اِخ ) نام محلی از توابع آمل مازندران . (سفرنامه ٔ رابینو ص 113 بخش انگلیسی و ص 153 ترجمه ٔ آن ).
درارهلغتنامه دهخدادراره . [ دَ رَ / رِ ] (ص ) دیوث و قلتبان . (برهان ). کشخان و غلتبان . (جهانگیری ) : به هیچ نامه و رقعه سلام ما ننوشت زهی دراره زن روسبی لوطی کار.کمال اسماعیل .
درارةلغتنامه دهخدادرارة. [ ] (اِخ ) ابن محمد العری . صاحب مجمل التواریخ و القصص وی را از دشمنان آل برمک و در عداد فضل ابن ربیع دانسته است ، اما مرحوم بهار در تحقیق صحت ضبط نام ای
درارانلغتنامه دهخدادراران .[ دَ ] (اِخ ) نام محلی از توابع آمل مازندران . (سفرنامه ٔ رابینو ص 113 بخش انگلیسی و ص 153 ترجمه ٔ آن ).
درارهلغتنامه دهخدادراره . [ دَ رَ / رِ ] (ص ) دیوث و قلتبان . (برهان ). کشخان و غلتبان . (جهانگیری ) : به هیچ نامه و رقعه سلام ما ننوشت زهی دراره زن روسبی لوطی کار.کمال اسماعیل .
درارةلغتنامه دهخدادرارة. [ ] (اِخ ) ابن محمد العری . صاحب مجمل التواریخ و القصص وی را از دشمنان آل برمک و در عداد فضل ابن ربیع دانسته است ، اما مرحوم بهار در تحقیق صحت ضبط نام ای
درارةلغتنامه دهخدادرارة.[ دَرْ را رَ ] (ع اِ) دوک . (منتهی الارب ). دوک پشم .(مهذب الاسماء). دوکی که بدان پشم ریسند. (برهان ).
دراریلغتنامه دهخدادراری . [ دَ ری ی ] (ع ص ، اِ) ج ِ دری . (ترجمان القرآن جرجانی ) (منتهی الارب ). ستارگان روشن و بزرگ و این جمع دری است به معنی ستاره ٔ روشن . (غیاث ). جمع دری ک