دخیلهلغتنامه دهخدادخیله . [ دَ ل َ ] (ع اِ) دخیل . دخیلة الرجل ؛ نیت مرد و نهانی او. (منتهی الارب ).
دخیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. ذیمدخل، موثر، نقشپرداز ۲. پناهنده، شفیعطلب ۳. پناهبردن، ملتجیشدن ۴. بیگانه
دخیللغتنامه دهخدادخیل . [ دَ ] (ع ص ، اِ) درآینده . || آنکه در کار کسی مداخله کند. آنکه در کار و محل کسی دخالت داشته باشد. (غیاث ). دخیله . دُخلل . آنکه در کار کسی دخالت کند. ||
زبرجدلغتنامه دهخدازبرجد. [ زَ ب َ ج َ ] (اِ) نوعی زمرد باشد و آن از جمله ٔ جواهرات و طبیعتش سرد و خشک است در دوم .(برهان قاطع). سنگی است گرانبها. فارسی آن نیز زبرجد است . (از تفس
کشکوللغتنامه دهخداکشکول . [ ک َ ] (اِ) گدا باشد یعنی شخصی که گدایی می کند. (برهان ). || کجلول . (انیس الطالبین بخاری ). کاسه گونه ای باشد که درویشان و صوفیان بکار برند و در آن ما
بطریرکلغتنامه دهخدابطریرک . [ ب َ ری رَ ] (معرب ، اِ) بطرک . از یونانی پاتریارشس . بمعنی رئیس آباء مرکب از پتریا (اهل و کسان پدر) و ارش (رأس ، اول ). (تفسیر الالفاظ الدخیلة فی ال