دخولغتنامه دهخدادخو. [ دَ خَو / خو ] (اِخ ) نام مستعار مؤلف این لغت نامه و امضاء وی ذیل مقالاتی که تحت عنوان «چرند و پرند» در روزنامه ٔ صوراسرافیل منتشر می ساخته است و نیزدر ر
دخولغتنامه دهخدادخو. [ دَ خَو /خو ] (اِ) مخفف دهخدا. رجوع به دهخدا شود. || خطابی که برخی از مردم ساده دل قزوین را کنند.
دخواریهلغتنامه دهخدادخواریه .[ ] (اِخ ) (الَ ...) نام مدرسه ای است . و ظاهراً به دمشق بوده است . رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 266 شود.
دخورلغتنامه دهخدادخور. [ دُ ] (ع مص ) خرد گردیدن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || خوار و ذلیل شدن . (از اقرب الموارد)(تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (نا
دخوصلغتنامه دهخدادخوص . [ دَ ] (ع ص ) نعت است از دخوص که پیه ناک شدن جاریه باشد. (منتهی الارب ). دختر پیه ناک .