دختردیکشنری فارسی به انگلیسیbairn, chit, colleen, daughter, female, gal, girl, lass, lassie, maid, maiden, miss, nymphet, she
دخترلغتنامه دهخدادختر. [ دُ ت َ ] (اِ) فرزند مادینه ٔ انسان . ابنه . بنت . دخت . بولة. ولیدة. (یادداشت مؤلف ). شَعرَة. نافِجَة. (منتهی الارب ). مقابل پسر که فرزند نرینه ٔ آدمی
دخترفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فرزند مادینه.۲. دوشیزه؛ باکره. دختر آفتاب: [قدیمی، مجاز] شراب؛ شراب لعلی. دختر تاک: [قدیمی، مجاز] = دختر رز دختر خم: [قدیمی، مجاز] شراب؛ شراب انگوری. دختر ر
چهل دخترانواژهنامه آزادنام کوهی است در ولایت ارزگان افغانستان که پس از حادثۀ چهل دختران به این نام شهرت یافت: هنگامی که چرخی (فرمانده سپاه عبدالرحمان خان) مردم هزارۀ ارزگان را قتل عام
خشایارفرهنگ نامها(تلفظ: xašāyār) دلیر ، نیرومند ؛ (در اعلام) پادشاه هخامنشی و پسر داریوش که مادرش آتوسا دختر کورش بود.
زرقاءلغتنامه دهخدازرقاء. [ زَ ] (اِخ ) دختر عدی یکی از دلیران عرب . وی در واقعه ٔ صفین با گروهی اززنان عرب حضور داشت و آنان صفوف مردان را مرتب می کردند و ایشان را ضد معاویه برمی
پرستارزادهلغتنامه دهخداپرستارزاده . [ پ َ رَس ْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) دختر یا پسر از عبد و غلام و کنیز و اَمَه : بدانگه کجا مادرت را ز چین فرستاد خاقان به ایران زمین بخواهندگی من بدم
اردشیرلغتنامه دهخدااردشیر. [ اَ دَ / دِ ] (اِخ ) بهمن بن اسفندیار پدر داراب (در داستانهای ایرانی ) و او را بهمن نیز نام بود. (مؤید الفضلاء). چون جدش گشتاسب او را بسیار دلیر دید ب