دخترکلغتنامه دهخدادخترک . [ دُ ت َ رَ ] (اِ مصغر) دختر کوچک . دخترچه . دختربچه ٔ کودک . مادینه ٔ خردسال : تو چو یکی زنگی ناخوب و پیردخترکان تو همه خوش و شاب زادن ایشان ز تو ای گن
دخترکلولغتنامه دهخدادخترکلو. [ دُ ت َ ک َ ] (اِخ )ده کوچکی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز. در 15هزارگزی شمال باختری اردکان و شوسه ٔ اردکان به تل خسروی . (از فرهنگ ج
دخترکلولغتنامه دهخدادخترکلو. [ دُ ت َ ک َ ] (اِخ )ده کوچکی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز. در 15هزارگزی شمال باختری اردکان و شوسه ٔ اردکان به تل خسروی . (از فرهنگ ج
کنیزکفرهنگ انتشارات معین(کَ زَ) (اِمصغ .) 1 - دخترک . 2 - پرستار زن خرد. 3 - دخترک یا زنکی که بَرده باشد.
غنجارهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= غنج۲: ◻︎ روزی چو تازه دخترکی باشد / رخساره گونه داده به غنجاره (ناصرخسرو: ۲۹۸).