دحولغتنامه دهخدادحو.[ دَح ْوْ ] (ع مص ) گستردن . گسترانیدن . (دهار) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). کشیدن و پهن کردن : دحوالارض ؛گستردن و فراخ گردانیدن زمین را خدا. || گستردن و
دهولغتنامه دهخدادهو. [ دَه ْوْ ] (اِخ ) یوم دهو؛ از روزهای تازیان است که در آن جنگ واقع شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
دهولغتنامه دهخدادهو. [ دِ ] (اِخ ) دهی است مرکز دهستان بخش میناب شهرستان بندرعباس . واقع در 15هزارگزی جنوب باختری میناب . سکنه ٔ آن 1600 تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
دهولغتنامه دهخدادهو. [ دِ ] (اِخ ) کوهی است در سراندیب که رهون نیز گویند و آدم چون از بهشت برآمد به آن کوه افتاد. (ناظم الاطباء).
دهولغتنامه دهخدادهو. [ دِ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای هشتگانه ٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس . واقع در جنوب میناب ؛ محدود از شمال به دهستان بهمنی ، از خاور به دهستان حومه ، از
دحوللغتنامه دهخدادحول . [ دَ ] (اِخ ) نام آبیست به نجد در دیار بنی عجلان از قیس بن عیلان . (معجم البلدان ).
دحورلغتنامه دهخدادحور. [ دُ ] (ع مص ) دحر. راندن و دور نمودن . (منتهی الارب ). دور کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). طرد. ابعاد. بازداشتن .
دحوللغتنامه دهخدادحول . [ دَ ] (اِخ ) نام آبیست به نجد در دیار بنی عجلان از قیس بن عیلان . (معجم البلدان ).
دحورلغتنامه دهخدادحور. [ دُ ] (ع مص ) دحر. راندن و دور نمودن . (منتهی الارب ). دور کردن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). طرد. ابعاد. بازداشتن .
دحوضلغتنامه دهخدادحوض . [ دَ ] (اِخ ) موضعی است به حجاز. (منتهی الارب ). جاییست در حجاز. (معجم البلدان ).