دجلغتنامه دهخدادج . [ دَ ] (اِ) صاحب برهان گوید بعربی مرغ صحرایی را گویند اما به این معنی در عربی نیست . (حاشیه ٔ برهان ). به فارسی کبک دری و در تنکابن کوه کرک ، از طاوس بزرگت
دجلغتنامه دهخدادج . [ دَ ] (اِ) مهر خرمن . چون دانه ٔ گندم یا جو را در خرمنگاه از کاه جدا و توده کنند و خواهند که شب هنگام یا تا گاه تقسیم از دستخوردگی مصون ماند آنرا دج کنند
دجلغتنامه دهخدادج . [ دَ ] (اِخ ) یکی از یازده طایفه ٔ بزرگ ساکن تنکابن به عهد رابینو. ده طایفه ٔ دیگر عبارتند از: خلعت بری ، قوی اوصلو (قوی حصارلو)، کلانتریه ، فقیه ، طالش ،
دجلغتنامه دهخدادج . [ دَج ج ] (ع مص ) چکیدن خانه . (منتهی الارب ). چکه کردن خانه . (ناظم الاطباء). || تجارت کردن . || فروهشتن پرده . (منتهی الارب ).
دژدیکشنری فارسی به انگلیسیbastion, castle, citadel, fastness, fort, fortress, garrison, redoubt, stronghold, tower
دژلغتنامه دهخدادژ. [ دِ ] (اِ) قلعه و حصار. (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ). کوت . (یادداشت مرحوم دهخدا). دز : بیامد چو نزدیکی دژ رسیدخروشیدن و بانگ ترکان شنید. فردوسی .تو اندیشه
دژلغتنامه دهخدادژ. [ دِ ] (اِخ ) نام یکی از ایستگاههای راه آهن بین تهران و اهواز در بخش مرکزی شهرستان اهواز. این ایستگاه در 770هزارگزی جنوب باختری تهران و 49هزارگزی شمال اهواز
دژلغتنامه دهخدادژ. [ دَ ] (اِ) دز. رواق . دهلیز. کاشانه . کوشک . بالاخانه . (ناظم الاطباء). رجوع به دز شود.
دج صغیرلغتنامه دهخدادج صغیر. [دَ ج ِ ص َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نوعی دج . رجوع به دج در معنی پرنده شود.
دج کردنلغتنامه دهخدادج کردن . [ دَ ک َدَ ] (مص مرکب ) مهر کردن توده ٔ خرمن . با دج نشانها بر توده ٔ غله ٔ نهادن تا چون از آن چیزی بردارند فروریختگی نشان نشانه ٔ برداشتگی باشد. رجوع
دج صغیرلغتنامه دهخدادج صغیر. [دَ ج ِ ص َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نوعی دج . رجوع به دج در معنی پرنده شود.
دج کردنلغتنامه دهخدادج کردن . [ دَ ک َدَ ] (مص مرکب ) مهر کردن توده ٔ خرمن . با دج نشانها بر توده ٔ غله ٔ نهادن تا چون از آن چیزی بردارند فروریختگی نشان نشانه ٔ برداشتگی باشد. رجوع