دبقلغتنامه دهخدادبق . [ دَ / دِ ] (اِ) چیزی است چسبنده مانندسریش که بدان شکار مرغ کنند. (غیاث ). چیزی مانند سریشم که مرغان را بدان شکار کنند. (ناظم الاطباء). دِبق . (منتهی الار
دبقلغتنامه دهخدادبق . [ دَ ب َ ] (اِخ ) نام قصبه ای در مصر. (ناظم الاطباء). اما ظاهراً دبقی است رجوع به دبقی شود.
دبقلغتنامه دهخدادبق . [ دَ ب َ ] (ع مص ) برآغالانیده شدن بچیزی و جدا نشدن از آن و گویند: ما ادبقه ؛ ای ما اضراه . (منتهی الارب ). دوسیدن . ملصق شدن . چسبیدن (در تداول امروزی )
دبقلغتنامه دهخدادبق . [ دِ ] (اِ) سریش . (مهذب الاسماء). دَبق . رجوع به دبق شود. سریشم که بدان مرغان را شکار کند. (منتهی الارب ). گیاهی است که در ساقه و شاخه های برخی از درختان
دبغلغتنامه دهخدادبغ. [ دَ ] (ع مص ) تقویت کردن . نیرومند ساختن : الکرفس یدبغ المعده . الحصرم یدبغ المعده و یقوی البدن . فان کان یرید دبغ المعدة التی ضعفت من الرطوبة. و هو دابغ
دبغلغتنامه دهخدادبغ. [ دَ ] (ع مص ) پیراستن پوست را. (منتهی الارب ). پاک کردن پوست . پیراستن جلد. دباغة. (منتهی الارب ). پوست پیراستن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). دِباغ . (من
دبغلغتنامه دهخدادبغ. [ دِ ] (ع اِ) آنچه به وی پوست پیرایند. (منتهی الارب ). آنچه بدان پوست پیرایند یعنی دباغی کنند پوست را. آنچه بدان پوست نرم کنند پیراستن را. دِبغَة.
دبقالغتنامه دهخدادبقا. [ دِ ] (اِخ ) از ده های مصرو بنزدیکی تنیس واقع است . جامه های دبیقی بدان منسوبست و این نسبت به غیرقیاس است . یاقوت گوید از مردم مصر پرسیدم گفتند دبیق شهری
دبقیتلغتنامه دهخدادبقیت . [ دِ قی ی َ ] (ع مص ) چسبندگی . چسبناکی . دوسندگی . قابلیت التصاق : و علیه [علی بشنة] دبقیة کثیرة کانه غمس فی العسل . (ابن البیطار).