داناتریلغتنامه دهخداداناتری . [ ت َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی داناتر. داناتر بودن . اعلم بودن : مفخر شاهان بتواناتری نامور دهر بداناتری .نظامی .
بایستنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهواجب؛ لازم: ◻︎ بگفتند کز ما تو داناتری / به بایستنیها تواناتری (فردوسی۲: ۱۹۶).
یاقوتلغتنامه دهخدایاقوت . (اِخ ) ابن عبداﷲ حبشی شاذلی تلمیذ موسی مشهور است . عثمانی بن قاضی صفد نقل کرده که وی گفته است : من داناترین خلق به لااله الااﷲ باشم . در جمادی الاخره ٔ
ریدک خوش آوازلغتنامه دهخداریدک خوش آواز. [ دَ ک ِ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) ریدک خوش آرزوگ . یکی از دهقان زادگان به روزگار پرویز و او داناترین مردم عصر خود بالذات بود. (یادداشت مؤلف ). رج
عبدالرحمانلغتنامه دهخداعبدالرحمان . [ ع َ دُرْ رَ ] (اِخ ) ابن مهدی بن حسان العنبری البصری اللؤلؤی . از ائمه ٔ حفاظ و داناترین کس به حدیث در عصر خود بود. او را در حدیث تصنیفاتی است
عکرمةلغتنامه دهخداعکرمة. [ع ِ رِ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ بریری مدنی ، مکنی به ابوعبداﷲ. از موالی عبداﷲبن عباس . وی تابعی بود و از داناترین مردم در تفسیر و غزوات بشمار می آمد. عکرم