دامیلغتنامه دهخدادامی . (اِخ ) اسمش قلی است در آن بلده [ یزد ] بسرتراشی میگذرانیده . این قطعه از اوست :شنیدم که دوشینه در بزم غیرمی ناب از جام زر خورده ای ندانم در آن بزم پرشور
دامیلغتنامه دهخدادامی . (اِخ ) (مولانا...)استرآبادی است و قصیده ٔ او نیکوست و بسی خوش طبع و خوش خلق است و خیالات غریبه دارد و این مطلع از اوست :آن پری را که ز گلبرگ قبا در بر او
دامیلغتنامه دهخدادامی . (اِخ ) ملاعبدالواسع خلف ملا کلبعلی همدانی . اما خود در اصفهان متولد شده باعتدال آب و هوای آن دیار خلدآثار نهال قامتش تربیت یافته خود را اصفهانی میدانست .
دامیلغتنامه دهخدادامی . (ص نسبی ) صیاد راگویند. (برهان ). دامیار. شکارچی . شکارگر. || منسوب به دام . متعلق به دام . (شعوری ج 1 ص 432).
دامیلغتنامه دهخدادامی . (ع ص ) نعت فاعلی ازدمی . که خون از وی چکد یا تراود یا پالاید. || هو دامی الشفة؛ او فقیرست . (منتهی الارب ). و فی الاساس دامی الشفة؛ حریص علی الطلب . (اقر
دعمیلغتنامه دهخدادعمی . [ دُ می ی ] (ع ص ، اِ) درودگر. (منتهی الارب ). نجار. (اقرب الموارد). || راه فراخ یا میانه . (منتهی الارب ). معظم و بیشتر راه . (از اقرب الموارد). || سخت
دامی همدانیلغتنامه دهخدادامی همدانی . [ ی ِ هََ م َ ] (اِخ ) از فضلا و مدرسین عهد خودبوده و در 1173 هَ . ق . رحلت نموده است . از اوست :دگرانت نگرانند و من دل نگران نتوانم نگرم در تو ز
دامیانهلغتنامه دهخدادامیانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) صیاد را گویند. (آنندراج ذیل لغت دام ). دامی . دامیار.
دامیثالغتنامه دهخدادامیثا. (اِ) نام درختی صمغدار درایران . رجوع به صمغ الدامیثا شود. (دزی ج 1 ص 420).
دامیدگیلغتنامه دهخدادامیدگی . [ دَ / دِ ] (حامص ) صفت دامیده . حالت و چگونگی دامیده . رجوع به دامیده و دامیدن شود.
دامی همدانیلغتنامه دهخدادامی همدانی . [ ی ِ هََ م َ ] (اِخ ) از فضلا و مدرسین عهد خودبوده و در 1173 هَ . ق . رحلت نموده است . از اوست :دگرانت نگرانند و من دل نگران نتوانم نگرم در تو ز
دام پربهرهeasy keeperواژههای مصوب فرهنگستاندامی که برای رشد نیاز به مراقبت ویژه یا غذای زیاد نداشته باشد
دام کمبهرهhard keeperواژههای مصوب فرهنگستاندامی که حتی با مصرف غذای مناسب، رشد و بهرهدهی آن کم است