داغدارلغتنامه دهخداداغدار. (اِخ ) دهی است از دهستان قره باشلو. واقع در 8هزارگزی باختر شوسه ٔ عمومی قوچان به دره گز. جلگه و معتدل و دارای 389 سکنه است . آب آنجا از چشمه است و محصول
داغدارلغتنامه دهخداداغدار. (نف مرکب ) دارای داغ . بداغ . نشان دار. دارای نشان . مسوم . علامت دار. متسوم . (منتهی الارب ). الشیخ المتوسم ؛ المتجلی بسمةالشیوخ . (منتهی الارب ). || د
داغ دارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دارای داغ؛ چیزی که در آن اثر داغ و لکه باشد.۲. [مجاز] داغدیده؛ مصیبتزده.
داغدار کردنلغتنامه دهخداداغدار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نشان دارکردن . || نشان داغ نهادن بر کسی یا حیوانی . || لکه دار کردن . رنگ خلاف رنگ اصلی متن بر آن پدیدآوردن . || معیب کردن .
داغداریلغتنامه دهخداداغداری . (حامص مرکب ) داغ داشتن . دارای داغ بودن . رجوع به داغ و رجوع به داغ داشتن شود.
داغدار کردنلغتنامه دهخداداغدار کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نشان دارکردن . || نشان داغ نهادن بر کسی یا حیوانی . || لکه دار کردن . رنگ خلاف رنگ اصلی متن بر آن پدیدآوردن . || معیب کردن .
داغداریلغتنامه دهخداداغداری . (حامص مرکب ) داغ داشتن . دارای داغ بودن . رجوع به داغ و رجوع به داغ داشتن شود.
لاله ٔ داغدارلغتنامه دهخدالاله ٔ داغدار. [ ل َ/ ل ِ ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) شقایق . نوعی لاله . لاله ٔ دلسوخته . انومیان .