دادیانهلغتنامه دهخدادادیانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دادویه . حاکم موصل ، آنکه جرجیس پیغمبر را عذاب کرد و بکشت . رجوع به دادویه شود.
دادیانلغتنامه دهخدادادیان . (اِخ ) همان پیشدادیان است . (آنندراج ). اما این معنی بر اساسی نیست و دادیان پیشدادیان یا مخفف آن نیست و معنی تمام کلمه از این جزء برنمی آید.
دادیانلغتنامه دهخدادادیان . (اِخ ) دهی از دهستان خسروشیر بخش جغتای شهرستان سبزوار. جلگه ای معتدل و دارای 100 تن سکنه . آب آنجا از قنات . محصول آن غلات و پنبه و کنجد و زیره . شغل ا
داریانلغتنامه دهخداداریان . [ دارْ ] (اِخ ) دهی از دهستان اورامان لهون بخش پاوه شهرستان سنندج است که در 26 هزارگزی شمال پاوه و 3هزارگزی جنوب رودخانه سیروان واقع است . کوهستانی سرد
حسان عطارلغتنامه دهخداحسان عطار. [ ح َس ْ سا ن ِ ع َطْ ط ] (اِخ ) یکی از داعیان به نفع بنی عباس که در سال 100 هَ . ق . به اتفاق عکرمه ٔ جراح و دیگران به دستور محمدبن علی بن عبداﷲبن ع
حسن صباحلغتنامه دهخداحسن صباح . [ ح َ س َ ن ِ ص َب ْ با ] (اِخ ) از داعیان فرقه ٔ نزاریه ٔاسماعیلیان در الموت قزوین است . بعد از وفات المستنصر فاطمی میان دو فرزند او المصطفی الدین ا
عکرمةلغتنامه دهخداعکرمة. [ ع ِرِم َ ] (اِخ ) معروف به ابومحمد الصادق . از داعیان بنی العباس در خراسان بوده است . رجوع به تاریخ حبیب السیر، چ طهران ج 1 ص 258 شود.
عمار عبادیلغتنامه دهخداعمار عبادی . [ ع َم ْ ما رِ ع َب ْ با ] (اِخ ) وی از داعیان بنی عباس درعهد هشام بن عبدالملک بود. و چون کار این داعیان بالاگرفت ، اسدبن عبداﷲ قسری والی خراسان ،