داشتندیکشنری فارسی به انگلیسیacity _, carry, bear , consist, hand, have, hold, keep, own, possess, possession, run
داشتنلغتنامه دهخداداشتن . [ ت َ ] (مص ) دارا بودن . مالک بودن . صاحب بودن چیزی را. صاحب آنندراج گوید: داشتن ، معروف و این گاهی یک مفعول دارد و گاهی دو مفعولی آید چنانکه گوید:فلان
داشتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مناسبات ملکی داشتن، دارا بودن، مالکبودن، صاحب بودن حق داشتن ◄حق بودن، مطالبه کردن تملیککردن تشکیل دادن مالک کردن▼ [≠ دربرداشتن، شامل بودن، مرکب بودن از ≠
داشتنگویش خلخالاَسکِستانی: dâšt.e دِروی: dâšt.en شالی: dâšt.an کَجَلی: biy.an کَرنَقی: dâšt.an کَرینی: dâšt.an کُلوری: dâšt.an گیلَوانی: dâšti لِردی: dâšt.an
havingدیکشنری انگلیسی به فارسیداشتن، دارا بودن، گذاشتن، رسیدن به، دانستن، کردن، مالک بودن، وادار کردن، باعی انجام کاری شدن، صرف کردن، جلب کردن، بدست اوردن، در مقابل دارا، بهره مند شدن از