دارچملغتنامه دهخدادارچم . [ چ َ ] (اِخ ) محلی است در مغرب کرمانشاهان که ایل «جاف » در آن ساکن اند. رجوع به جغرافیای تاریخی غرب ایران ص 160 شود.
دَارِکُمْفرهنگ واژگان قرآنمحل سکونتتان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه )ناميده شده ، بدين مناسبت بوده که
دَارِهِمْفرهنگ واژگان قرآنمحل سکونتشان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه )ناميده شده ، بدين مناسبت بوده که
دارم لباسهایم را می پوشم (/ دارم رختم را تنم می کنم).گویش اصفهانی تکیه ای: dârun lebâsâm darapušun. طاری: dârun raxdem vâɂapüšun. / dârun raxdem bašnem akrun. طامه ای: dâron lebâsâm veɂepušon. طرقی: dâro lebâsâm vâ:püšo. کشه ا
دارچوبلغتنامه دهخدادارچوب . (اِ مرکب ) چوبیکه جامه بر آن اندازند. (آنندراج ). || داربست . رجوع به داربست شود.
دَارِکُمْفرهنگ واژگان قرآنمحل سکونتتان (درجمله "تَمَتَّعُواْ فِي دَارِکُمْ " منظور شهري است که قوم ثمود در آن سکونت داشتند و اگر شهر در اينجا دار ( خانه )ناميده شده ، بدين مناسبت بوده که