دارمیلغتنامه دهخدادارمی . [ رِ ] (اِخ ) احمدبن سعیدبن نصربن سلیمان سرخسی درنیشابور بجهان آمد. فقیه مشهور و محدث نامداری بود. در سفرهای خود از نصربن شمیل و علی بن حسین بن واقد و د
دارمیلغتنامه دهخدادارمی . [ رِ ] (اِخ ) احمدبن محمد، ابوالعباس دارمی مشهور به نامی ، شاعر، ادیب و لغوی معروف معاصر متنبی و مقرب درگاه سیف الدوله ٔ حمدانی بود. وفات او را در سال 3
دارمیلغتنامه دهخدادارمی . [ رِ ] (اِخ ) ربیعةبن عامر معروف به مسکین دارمی از بزرگترین شعرای عهد اموی و از یاران معاویةبن ابی سفیان بود. با فرزدق شاعر نامدار مباحثاتی داشت . ابن خ
دارمیلغتنامه دهخدادارمی . [ رِ ] (اِخ ) عبداﷲبن عبدالرحمن بن فضل بن بهرام (یا مهران )بن عبدالصمد. متولد سمرقند و ساکن آن شهر بود. او را از بزرگان حدیث میشمارند. کتابهای او عبارتن
دارمیلغتنامه دهخدادارمی . [ رِ ] (اِخ ) محمدبن عبدالواحد تمیمی از خاندان بنی تمیم بوده و در بغداد میزیسته است . القائم بالله خلیفه ٔ عباسی او را بسفارت نزد امیر افریقا فرستاد. او
خداش دارمیلغتنامه دهخداخداش دارمی . [ خ ِ ] (اِخ ) ذهبی در میزان الاعتدال او را به این نام آورده . ولی عسقلانی در لسان المیزان می گوید: او غیر منسوب است ، یعنی منسوب به «دارمی » نیست
دست دارمیلغتنامه دهخدادست دارمی . [ دَ رَ ] (اِ مرکب ) دست آرمی . دستارمی . حق ریشه . حق اعیانی در زمین زراعی . نوعی تملک است در نواحی شمال ایران (مازندران و غیره ) بدین سان که کسی ز
عمار دارمیلغتنامه دهخداعماردارمی . [ ع َم ْ ما رِ رِ ] (اِخ ) تمیمی . وی مردی جاهلی و از بنی مالک بن حنظلة و در شقاوت و نگون بختی مثل بود و سببش این بود که چون «ملک عمروبن هند» به انت
خداش دارمیلغتنامه دهخداخداش دارمی . [ خ ِ ] (اِخ ) ذهبی در میزان الاعتدال او را به این نام آورده . ولی عسقلانی در لسان المیزان می گوید: او غیر منسوب است ، یعنی منسوب به «دارمی » نیست
دست دارمیلغتنامه دهخدادست دارمی . [ دَ رَ ] (اِ مرکب ) دست آرمی . دستارمی . حق ریشه . حق اعیانی در زمین زراعی . نوعی تملک است در نواحی شمال ایران (مازندران و غیره ) بدین سان که کسی ز