دارادیکشنری فارسی به انگلیسیcapitalist, flush, moneyed, propertied, rich, wealthy, well-off, well-to-do
دارالغتنامه دهخدادارا. (اِخ ) اسپهبد مجدالدین دارا پادشاه دیلمان است و در نیمه ٔ دوم قرن ششم هجری می زیست و از امیران گمنام آنروزگار بوده است . رجوع به مازندران و استرآباد رابین
دارالغتنامه دهخدادارا. (اِخ ) این پادشاه نیز از خاندان هخامنشی و پسر اردشیر درازدست است که از زنی از اهالی بابل بنام «کسمارتی دین » متولد شد.او را بنام هایی مانند دارابن بهمن بن
دارالغتنامه دهخدادارا. (اِخ ) این پادشاه همان دارای بزرگ است که بدست اسکندر کشته شد و در تواریخ متأخر او را بعنوان داریوش سوم میشناسیم . در کتب پیشینیان دارابن دارا، دارا پسردا
دارعلاییلغتنامه دهخدادارعلایی . [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زیدون بخش حومه ٔ شهرستان بهبهان واقع در 42هزارگزی جنوب باختری بهبهان و ده هزارگزی باختر راه شوسه ٔ آغاجاری بهبهان .
دارعلاییلغتنامه دهخدادارعلایی . [ ع َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زیدون بخش حومه ٔ شهرستان بهبهان واقع در 42هزارگزی جنوب باختری بهبهان و ده هزارگزی باختر راه شوسه ٔ آغاجاری بهبهان .
زره دارلغتنامه دهخدازره دار. [ زَ رِ / زِ رِه ْ ] (نف مرکب ) زره دارنده . دارای زره . (فرهنگ فارسی معین ). زره پوش . (فرهنگ فارسی ایضاً) (ناظم الاطباء): رجل دارع ؛ مرد زره دار. (من
زره ورلغتنامه دهخدازره ور. [ زَ / زِ رِه ْ وَ ] (ص مرکب ) زره پوشیده . زره دار. (ناظم الاطباء). دارع . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). زره دار : که دیده ست مشک مسلسل زره ساکه دیده ست م
صالحلغتنامه دهخداصالح . [ ل ِ ] (اِخ ) ابن احمدبن حنبل ، مکنی به ابی الفضل . مولد وی بسال 203 هَ . ق . بود واحمد او را سخت دوست میداشت . چون از آغاز جوانی پای بند عیال شد از پدر
خالدلغتنامه دهخداخالد. [ ل ِ ] (اِخ ) ابن عقبةبن ابی معیطبن ابی عمروبن امیةبن عبد شمس الاموی . وی برادر ولید و از مسلمین روز فتح مکه است . مسکنش در رقه بوده و اعقاب او در آنجا س