داربویلغتنامه دهخداداربوی . (اِ مرکب ) عود. (صحاح الفرس ) : تا صبر را نباشد شیرینی شکرتا بید را نباشد بوئی چو داربوی .رودکی (از صحاح الفرس ).
داربویفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) چوب یا شاخۀ درخت عود؛ عود.۲. داروی خوشبو که در آتش بریزند: ◻︎ تا صبر را نباشد شیرینی شکر / تا بید را نباشد بویی چو داربوی (رودکی: ۵۱۳).
رادبولغتنامه دهخدارادبو. (اِ مرکب ) رادبوی . چوب عود. (برهان ). عود را گویند و آن را دارابو نیز خوانند که صحیح تر است و قلب کرده اند. (انجمن آرا). رجوع به داربوی شود.
رادبویلغتنامه دهخدارادبوی . (اِ مرکب ) رادبو. عود را گویند و آن را داربو نیز خوانند و آن اصح است همانا قلب کرده اند. (آنندراج ). چوب عود. (برهان ) : بمفلس کف مردم رادبوی چو نزد غن
کشفیلغتنامه دهخداکشفی . [ ک َ ] (اِخ ) یکی از شعرای باستانی است و از اشعارش در لغت نامه ٔ اسدی دو بیت ذیل بشاهد آمده است . (یادداشت مؤلف ) : بخواهم که شاها عنایت دهی که باشد مر