دادیلغتنامه دهخدادادی . (اِخ ) دهی از بخش شیب آب شهرستان زابل . واقع در بیست و یک هزارگزی شمال باختری سکوهه و هشت هزارگزی شوسه ٔ زاهدان به زابل . جلگه گرمسیر دارای 3500 تن سکنه
دادیلغتنامه دهخدادادی . (اِ) طیفی . انثیلی . دانه ای است مانند صونک و ازو درازتر. (نزهةالقلوب ) نام دانه و حبی است بسیار تلخ به اندام جو، لیکن از جو باریکتر و درازتر و آن را جو
دادی کسلغتنامه دهخدادادی کس . [ ک ِ ] (اِخ ) صورت یونانی شده کلمه ٔدادیک است که برخی آنان را با تاجیک های قرون بعد تطبیق میکنند کلیه اینان مردمان مشرق و یا شمال و مشرق ایران بودند.
دادی رومیلغتنامه دهخدادادی رومی . (اِ) هیوفاریقون . داروئی که آن را به رومی هوفاریقون گویند و آن حبی باشد سرخ رنگ مانند سماق بغدادی گرم و خشک است در سوم و چهارم محلل و ملطف اورام باش
دادی کسلغتنامه دهخدادادی کس . [ ک ِ ] (اِخ ) صورت یونانی شده کلمه ٔدادیک است که برخی آنان را با تاجیک های قرون بعد تطبیق میکنند کلیه اینان مردمان مشرق و یا شمال و مشرق ایران بودند.
دادی رومیلغتنامه دهخدادادی رومی . (اِ) هیوفاریقون . داروئی که آن را به رومی هوفاریقون گویند و آن حبی باشد سرخ رنگ مانند سماق بغدادی گرم و خشک است در سوم و چهارم محلل و ملطف اورام باش
دادیانهلغتنامه دهخدادادیانه . [ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دادویه . حاکم موصل ، آنکه جرجیس پیغمبر را عذاب کرد و بکشت . رجوع به دادویه شود.
دادیاریلغتنامه دهخدادادیاری . [ دادْ ] (حامص مرکب ) عمل دادیار. یاری عدالت کردن . || شغل دادیاری یعنی شغل معاونت قضائی مدعی العموم .
دادیانلغتنامه دهخدادادیان . (اِخ ) همان پیشدادیان است . (آنندراج ). اما این معنی بر اساسی نیست و دادیان پیشدادیان یا مخفف آن نیست و معنی تمام کلمه از این جزء برنمی آید.